X
تبلیغات
عاشقانه ترین عشق(بهترین عاشقان دنیا)

عاشقانه ترین عشق(بهترین عاشقان دنیا)

شعر ومتن ودلنوشته وهمه ی عاشقانه ها

ترانه غم

آری تنهایی غم انگیز ترین واژ ه ایست که لحظه به لحظه عمرم را با او سپری کرده ام.

 در تمام شب چراغی نیست وماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنهاست وقلب من نیز چون شبهای بی ستاره تنهاترین تنهاست.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:38  توسط فلورا-  | 

همه ی عاشقان با هم

عاشقان .....اینجا برای شماست عضو شوید
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 1:22  توسط فلورا-  | 

پرستار

 

تولد حضرت زینب (س) وروز پرستار خجسته باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 0:39  توسط فلورا-  | 

پرستار

 

تولد حضرت زینب (س) وروز پرستار خجسته باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 0:39  توسط فلورا-  | 

Description About Haloween

سلام

من رضا هستم نویسنده ای که شاید قبلا عضو بودم ولی آپ نکرده بودم.این آپ اولمه.

من شاید مطالبم با عنوان وبلاگ هماهنگ نباشه پس به بزرگی خودتون ببخشید.

آدرس وبلاگم هم www.forest-crow.blogspot.com هستش.

خوب و اما در مورد آپ.

می دونید که 31 اکتبر روز هالووین هست که به اختصار میخوام در موردش توضیح بدم.

هالووین جشنی بود که سالها پیش تو ایرلند رایج بود و البته با شکل امروزیش کاملا متفاوت بود.ایرلندی ها معتقد بودن که تو این روز حضرت مسیح متولد شده و از این رو این روز رو عزیز میشمردن و به این باور بودن که تو این روز روح عزیزانشون با دستور خداوند و حضرت مسیح میاد خونشون تا یک شب پیششون باشه واسه همین همه غذاهای خوب می پختن و لباسهای خوبی میپوشیدن هم چنین آجیل مخصوص به این روز رو می خوردن.

ولی غافل از این که وقتی آمریکایی ها بفهمن که چنین جشنی وجود داره چی به سرش که نمیارن.بله این جشن توسط مسافران ایرلندی به آمریکا برده میشه و وقتی به اونجا میرسه چیزی حدود 90 درصد تغییر میکنه. آمریکایی ها اومدن این جشن پاک و مقدس رو تبدیل کردن به یک شب فوق شیطانی که همه تو این شب ماسک میزنن و بیرون میرن.اونها اعتقاد دارن تو این شب شیطان میاد تا انسان ها رو از بین ببره واسه همین همه ماسک های ترسناکی به صورت میزنن تا شیطان فکر کنه که اونها از نوادگان خودش هستن تا با اونها کاری نداشته باشه.البته تو هالووین امروزی فقط واسه تفریح این کارارو میکنن و باور ندارن به این چیزا.همه ی خانواده ها یک کدو تنبل رو خالی میکنن چشم و دهن میزارن براش و این که توش یک شمع روشن میکنن و اون کدو رو جلوی در خونه میذارن تا از ورود شیطان به خونه و تسخیر روح اهل اون خونه جلوگیری کنن.البته آجیل اون شب هم مقداری تغییر کرده ولی حد اقل آجیل از مراسم اصلی باقی مونده.امروزه اکثر کشورها این جشن رو برگذار میکنن.ولی تو این شب قتل هم به اوج خودش میرسه و معدود اتفاق میفته که قاتل رو پیدا کنن.

حالا واقعا فرق رو دیدید؟این هنر آمریکاییه!


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 0:57  توسط رضا  | 

ابرهای مهاجر

 

 

پایم در گل نشسته تا سر زانو بر سرم

برسرم انبوه ابرهای مهاجر

ابرهای غم

ومی بارد اکنون چشمانم

بر جگرم داغ زخم های نامردی

برسینه ام یادگار کهنه ی چاقو

در قفس سینه من مرغکی هست که هرشب

فریاد می کشد کو دستی که مرا آزاد کند

کو دستی که مرا آزاد کند

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 12:23  توسط فلورا-  | 

عادت به انتظار

 

 

دستی بکش به شانه ام ای هم درد

 من چون گذشته سبز تو خواهم بود

 عادت به انتظار تو خواهم کرد

 ای دست تو تفاهم تابستان

 پایان فصل های سفید وزرد

 در معبد نگاه تو خواهم سوخت مثل ستاره های پریشان گرد

 من ریشه کرده ام که تو باز آیی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 1:31  توسط فلورا-  | 

لبریز از عشق

 

من زنده نیستم

افسوس   

 

سفر عشق

وقطرات اشک زلال وپاک

بوسه های خیس بر رخ نمناک خاک

می آمد بگوش از دور

نوای حزین چگور

همراه با این نوا

شنیدم صدایش را

که لبریز بود از نشاط وشور

"چه زیباست !

چه زیباست تن را رها گفتن

دل سیه شب

شب غرقه در تب را

به دشنه ای عریان سفتن

چه زیباست پلیدی ها زا

زدل رفتن

گام بر راه نهادن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 23:30  توسط فلورا-  | 

همدرد

 

دلی همدرد ویاری مصلحت بین       که استظهار هر اهل دلی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم تیر 1389ساعت 9:45  توسط فلورا-  | 

مرداب چشمان او

 

 

مرداب چشم او

 

سالی گذشته است

 زان ماجرا که عشق من واو از آن شکفت

زان شام ها که قصه ی تنهائی م شنفت

در آن شب امید

چشمان او به سبزی مرداب سبز بود

در گوش من ،ترانه ی نیزار می سرود

آغوش مهر او

گرمای بیکرانه ی ظهر کویر داشت

سالی گذشته است

با آنکه داستان من واو کهنه شده است

با آنکه دوستدار شکارم ، ولی هنوز

هر گاه بر کرا نه ی مرداب می رسم

با تیر سینه سوز

 مرغابیان وحشی آنرا نمی زنم                        

 

فرخ تمیمی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 23:34  توسط فلورا-  | 

چه شوق است این

 

 

چه شوق است این ،چه عشق است این چه شعراست؟

که جان احساس کرد اما زبان گفت !

چه حال است این که در شعری توان خواند ؟

چه درد است این که در بیتی توان گفت؟

اگر احساس می گنجید در شعر

بجز خاکستر از دفتر نمی ماند !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 11:43  توسط فلورا-  | 

تبسمی ببار

 

 

آشتی

دوباره آشنا کن آسمان را

پرنده ای کن ابر بیکران را

 برس به آرزوی اشتباهم

رها کن انتظار دیگران را

 تبسمی ببار بر درختان

 بخند هر شکوفه ی جوان را

 تو را به نام روشنت شمردم

 شمرده ام اگر ستارگان را

 به گیسوان خود ترحمی کن

 به من ببخش این شب جوان را

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 1:11  توسط فلورا-  | 

بیا تو ومن

 

 

 

لیلا

بیا تا اول شب چراغی روشن کنیم

 

برگشته از حیرت کار جهان

 حالا که همه درها را بسته ایم

 بیا نزدیک آب روان

 وکنار بوی نعناها

 

 شعله ی فانوس را کنار افسوس ها تما شا کنیم

باز گردیم ، بخندیم ، گریه کنیم

 مهتاب را در خیال خود بگذارنیم

هنگامی که این همه بیزاری نبوده است

شب بیدار است ، غم بیدار و گل شبو بیزار

 نزدیک رودخانه ای که نیست

 تا در آن تن خود بشوییم

 به ایستیم کنار نسیمی که بوی چادر لیلی را با خود آورده است

 محمد باقر کلاهی اهری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 11:53  توسط فلورا-  | 

ای آشنا

 

 

دستی بکش به شانه ام ای هم درد

 من چون گذشته سبز تو خواهم بود

 عادت به انتظار تو خواهم کرد

 ای دست تو تفاهم تابستان

 پایان فصل های سفید وزرد

 در معبد نگاه تو خواهم سوخت مثل ستاره های پریشان گرد

 من ریشه کرده ام که تو باز آیی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 12:6  توسط فلورا-  | 

چه عشق است این

 

 

سلام

 

چه شوق است این ،چه عشق است این چه شعراست؟

که جان احساس کرد اما زبان گفت !

چه حال است این که در شعری توان خواند ؟

چه درد است این که در بیتی توان گفت؟

اگر احساس می گنجید در شعر

بجز خاکستر از دفتر نمی ماند !

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 13:1  توسط فلورا-  | 

باید عاشق شد ووووو

 

باید عاشق شد وخواند:

"باید اندیشه کنان پنجره را بست ونشست "

پشت دیوار کسی می گذرد

می خواند:

"باید عاشق شد ورفت چه بیابانهایی در پیش است!"

رهگذر خسته به شب می نگرد

می گوید:

"چه بیابانهایی !باید رفت باید از این کوچه گریخت

پشت این پنجره ها مردانی می میرند

وزنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند "

پشت دیوار کسی دریاورای بیدار

به زنان می نگریست:

" چه زنانی که درآرامش رود

باد را می نوشند !

وبرای تو –برای تو وباد

آب هایی دیگر در گذر است "

باید این ساعت ـ اندیشه کنان می گویم –

 رفت واز ساعت دیواری پرسید وشنید

وشب وساعت دیواری وماه

به تو اندیشه کنان می گویند :

"باید عاشق شد وماند

باید این پنجره را بست ونشست !"

پشت دیوار کسی می گذرد ،

می خواند :

"باید عاشق شد ورفت بادها در گذرند"

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 18:7  توسط فلورا-  | 

دیدار

 

 

دیدار

تو از شکوه خیمه لیلا میایی

تا در حریق واحه ی عاشق

گامی به درد بسپاری

برخارها رطوبت پای برهنه ات

از برکه های بادیه پیغام می برد

زنگ کدام قافله در بانگ پای تست

کاین بی شکیب

درد سیاه را

همچون حضور دوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 0:32  توسط فلورا-  | 

داستان عشق

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 14:32  توسط شمیسا  | 

با حافظ از عشق

 

با حافظ از عشق

 

قدح پر کن که من در دولت عشق          

جوان بخت جهانم گرچه پیر

 

فاش می گویم واز گفته ی خود دلشادم          

 بنده عشقم واز هردو جهان آزادم

 

گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق        

غماز بود اشک وعیان کرد راز من

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد     

 چون بشد دلبر با یار وفادار چه کرد

 

ما بی غمان مست  ودل از دست داده ایم     

 همراز عشق وهمنشین جام باده ایم

 

سلطان ازل گنج غم عشق به ماداد

تا روی در این منزل و یرانه نهادیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 0:35  توسط فلورا-  | 

کدام سوی دو راهی

 

دیشب که دست ماه سرو را

به حادثه ی تنهایی داد

دوست

کنار من آسان نشست وگفت:

کدام سوی دو راهی

کدام سوی عشق می نشینی فردا؟

امشب : غبار گرفته تن ماه

غبار بر هر دو راه

از راه می رسم

وخاک جلوه می گیرد

گم می شوم در

گذار لبخندی افسانه های دستی

دستان !برگ های تن بر نقش رود می افتد

خاک می درخشد ناگاه

ستیز ؟وسوسه؟گریز؟

گسیخته ای در جستجوست

چهره به چهره برگ می سایم         (هما سیار)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 12:11  توسط فلورا-  |